|
|
|
داشتم شاعر می شدم ، نقاش ، عکاس . اما... تنها ، تنها شدم... |
|
سقف آسمان بر سرم خراب می شود
...
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:50 توسط آوا
حرفهای بی راه حرفهای راه راه نه. تنها یک راه برایم بگذار ...
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:19 توسط آوا
|
امروز شبیه ام به نوزاد صفر سالگی ام عکس هایم مرا به خاطر می آورند. گریه می کنم برای اثبات بودنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 7:43 توسط آوا
مرا به جشن تولد فراخوانده بودند چرا سر از مجلس ختم درآورده ام ؟
« شادروان قیصر»
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:45 توسط آوا
|
پدر نیست.مادر نیست. برادر نیست. مهمانی...! ساعت از ده و نیم گذشته. تنها من و سکوت خانه. همگان فراموششان شده آوا از تنهایی شب ها می ترسد. در اتاق را از ترس قفل می کنم . روی تخت می نشینم و به دوستان تازه ام روی میز که در کنار لیوانی نیمه پرند با نگاهی مات زل می زنم. چند قرص... آوا تو چقدر تنهایی.........
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:50 توسط آوا
بی استعدادترین اطرافیان هم درد را از خنده های مصنوعی ام می فهمند و سنگینی نگاهشان بیشتر از حرفهای نگفته شان مرا به انزوا هل می دهد. برای سالهای نیامده کدام روز خوش جوانی را مثال آورم ...؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:38 توسط آوا
تنهـــایی تا کجا قلمروگسترانی... ؟ ببین کسی کنارم نیست تو مرا فتــــــــــح کرده ای...
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:27 توسط آوا
|
|
اگر ردپای کلماتم آن چنان محکم نیست ببخش مرا
مدتهاست پای احساسم می لنگد
(آوا-1362)